مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

231

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب دويست و چهل و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، امجد با لشكر برسيد . ديد كه لشكر ملك غيور ، پدر مادر ، ملكه بدور است . چون امجد در پيشگاه ملك جاى گرفت و پيغام بگذاشت ، ملك گفت : نامم ملك غيور است و عابر سبيل هستم . مرا روزگار از دختر خود جدا ساخته كه نه دختر به پيش من بازگشته و نه خبر او و خبر شوهرش قمر الزمان به من رسيده . آيا شما را از ايشان خبرى هست ؟ پس چون امجد اين بشنيد ، ساعتى سر به پيش افكند . پس از آن سر برداشته ، زمين ببوسيد و او را آگاه كرد كه پسر دختر اوست . پس يكديگر را در آغوش گرفتند و همىگريستند . آنگاه ملك غيور ، حمد خدا بجاآورد و امجد ، او را از عافيت ملكه بدور و قمر الزمان ملك آگاه كرد . گفت : در شهر آبنوس هستند . و با ملك غيور گفت كه : قمر الزمان بامجد و برادر او غضب كرده و بكشتن ايشان فرمان داده بود ولى خازن بايشان رحمت آورده ، ايشان را رها كرده . پس ملك غيور گفت : من ترا با برادرت بنزد قمر الزمان برده ، ميانهء شما اصلاح كنم . امجد زمين ببوسيد . آنگاه ملك غيور ، خلعتى فاخر به دو عطا كرد . امجد تبسم‌كنان بنزد ملك بازگشت و او را از حديث ملك غيور آگاه كرد . ملك را بسى عجب آمد و از براى ملك غيور ، اسباب ضيافت بفرستاد و اسب و استر و گوسفند و عليق بداد و از براى ملكه مرجانه نيز همه‌گونه اسباب ضيافت بفرستاد . و ملكه مرجانه را نيز از ماجرا آگاه كردند . او گفت : من نيز با لشكر خود بهمراه شما بروم و در صلح ميان شما و پدر كوشش كنم . پس ايشان در اين سخن بودند كه ناگاه گردى برخاست كه روز تيره شد و از ميان گرد ، آواز مردان و شيههء اسبان همىشنيدند و شمشيرهاى آخته و نيزه‌هاى افروخته همىدرخشيد . چون به شهر نزديك شدند و آن دو سپاه ديدند ، طبل‌ها بزدند . ملك شهر مجوس چون آن لشكر بديد ، گفت : امروز روز مباركى